متحیرم
06 آذر 1400 توسط هاجر ایوبی اروشکی
چشمانم دیگر توان گریه کردن ندارد، از سوزش ودرد جایی را نمیبیند. به نورزرد رنگ خیره کننده ای دوخته شده است، حس وحال عجیبی است، فضاپرشده است از نگاهای سردردگم در ذهنم تکاپویی به پاشده است، وجدال در اینکه کدام یک را به زبان بیاورم. یک به یک ادمها از جلوی… بیشتر »